می خواهم سخنگوی وزارت خارجه شوم!
گمان می کنم سال سوم دبیرستان بودم.مدرسه ما هم مثل همه مدارس که به تَب عجیب و غریب و احمقانه کنکور دامن می زنند،در تمام ایام سال تحصیلی،بچه ها را برای زمین زدن غول کنکور تهییج می کرد.
یک روز همه ما را در نمازخانه مدرسه جمع کردند تا از راه های موفقیت در کنکور برایمان بگویند.آقای سخنران که دقیقا نماد جماعت برآمده و محصول تهور ملی ما برای کنکور بود،با ادبیات و حرف هایش سعی داشت به هر نحوی که شده عشق به دانشگاه را در دل دخترکان دبیرستانی شعله ور تر کند.از روش های تند خوانی و مطالعه می گفت.از چگونگی برنامه ریزی بهتر.برای تغذیه ی در خدمت کنکور نسخه می پیچید و از امید و اعتماد به نفس حرف می زد.وسط سخنرانی اش که دخترها حسابی به وجد آمده بودند ناگهان خواست تا هرکدام از بچه ها که می تواند، پشت میکروفون بیاید و بگوید می خواهد در آینده به کجا برسد؟ آقای سخنران درخواستش را چند باری مطرح کرد اما فقط سه نفر حاضر شدند تا میکروفون را در دست بگیرند. یکی از آن سه دانش آموز "من" بودم!دو نفر دیگر،آمدند و از برنامه هایشان گفتند.هردو عشق پزشکی و مهندسی بودند.حرف های من ولی با آن دو نفر فرق داشت.بلند گفتم: " می خواهم علوم سیاسی قبول شوم!! " همه از جمله آقای سخنران تعجب کردند. بین این همه مفتون پزشکی و مهندسی،دخترکی پیِ علوم انسانی و آن هم علوم سیاسی بود.حیرت حضار به همین جا ختم نشد.چرا که من در جواب سوال آقای سخنران که خب!بعدش می خواهی چه کاره شوی؟ گفتم: " می خواهم سخنگوی وزارت خارجه شوم!! " حرف هایم عجیب بود.آن قدر عجیب و متفاوت که تا مدت ها در ذهن همه بماند.آن قدر متفاوت که تا چند سال بعدش هم،بارها شده بود که هرگاه به طور اتفاقی یکی از بچه های مدرسه یا معلمینم را در خیابان یا مترو و ... می دیدم،اولین سوالشان بعد از سلام و علیک این بود که راستی افراخته! آخرش علوم سیاسی قبول شدی؟

من علوم سیاسی قبول شدم.از انتخابم هم راضی هستم.هرچند وضعیت این رشته در دانشگاه های کشور مثل باقی رشته های علوم انسانی به هیچ وجه مطلوب نیست.بعدها چند باری به خاطره آن روزِ نمازخانه فکر کردم.راستش حرف آن روزم بیشتر متاثر از پیگیری های جلسات هفتگی سخنگوی وزارت خارجه بود.در آن سن و سال، همیشه اخبار آن جلسات را داشتم.آن زمان حمیدرضا آصفی، سخنگو بود.جلساتش در آن اتاق کوچک با آن میز باریک و درازی که خبرنگاران همیشه از تنگی جا شکایت می کردند،برایم جذاب بود.بالاخره بچه تر از الان بودم و تاثیر پذیر تر و جوگیر تر...
6 سال پیش وقتی دختری دبیرستانی از سخنگویی وزارت خارجه حرف می زد،شاید کسی به مخیله اش هم عبور نمی کرد که روزگاری یک زن در این پست قرار گیرد.حالا در دولت راستگویان و درستکاران!! زنی سخنگوی وزارت خارجه می شود،به زنی دیگر پیشنهاد نمایندگی ایران در سازمان ملل داده می شود،زنی دیگر هم سفیر می شود.
از وقتی خبر مسئولیت خانم افخم در سِمت سخنگویی را شنیدم،دوباره یاد آن روزِ نمازخانه افتادم.این پست را هم صرفا برای بیان خاطره ای از حال و احوال 17 سالگی ام نوشتم.وگرنه اصلا نمی خواهم وارد این مباحث شوم که انگیزه چنین انتساباتی در دولت تدبیر و امید!! چیست؟ یا الگوی زنِ تراز انقلاب اسلامی ، سفارت و سخنگویی هست یا خیر؟ یا مثلا در مقام مقایسه، به این سوال نمی پردازم که پست "سخنگویی" مناسبت بیشتری با یک خانم دارد یا "وزارت"؟بنابراین لطفا دوستان حزب اللهی نیایند اینجا به میتینگ رفتن که تو اصلا می فهمی مدرنیته و اقتضائاتش چیست ؟ یا اینکه میدانستیم تو از اول فمنیست بوده ای!
این پست را گذاشتم تا بگویم دنیا خیلی کوچک است.این پست را گذاشتم که بگویم من آدم خاطره بازی هستم...
شهید محسن وزوایی