جشنواره "عمار" ؛ جایی که در آن احساس غربت نمی کنی...

سه شنبه ظهر است که از خانه حرکت می کنم به سمتِ سینما فلسطین.این اولین حضورم در جشنواره "عمار" امسال است.وقتی به لابی سینما می رسم،جمعیت زیادی را نمی بینم اما در بین همین تعداد آدم ها هم،باز چهره های آشنایی از جماعت حزب الله هستند.از قبل، آمار فیلم های خوب و ساعات اکرانشان را گرفته ام.سرگرم صحبت با یکی از دوستان هستم که پروین از راه می رسد.

"داوطلبین عزیز" اولین فیلمی است که می بینیم. مستندی درباره معضل "مدرک گرایی" در ایران.یکی از درد ها و دغدغه های شخصی ام.فیلم،تایم زیادی ندارد و شاید به همین خاطر است که علی رغم تمام محاسنش نمی تواند به خوبی "طرح مسئله" کند و تمام ابعاد ماجرای "مدرک گرایی" را بررسی کند.تیتراژ پایانی فیلم که می رود،می دویم سمت سالن 1 تا به نمایش "میراث آلبرتا 2" برسیم.یکّه می خوریم از اینکه چرا شمقدری در "آلبرتای 2" این همه از موضع فیلم اولش کوتاه آمده؟ نه به "آلبرتای 1" که اغلب بچه های مهاجر ، نسبت به وطن بی تعهد بودند و شنگول می زدند!و نه به "آلبرتای 2" که همه ی خواهران و برادران سفرکرده به غرب،عاشق ایران بودند و دلتنگ شهدا !! فیلم از زبان دانشجوهای آنجا،تبلیغ زندگی در اروپا و تحصیل در دانشگاه هایش را می کرد و فقط چند دقیقه یک بار تاکید می شد که : " اینجا خیلی خوشگل است اما مالِ ما نیست." خلاصه اینکه اگر همان چند سکانسِ "آژانس شیشه ای" که در فیلم گنجانده شده بود را ندیده بودیم، دِپرس از سالن بیرون می آمدیم.

از در سینما که بیرون می زنیم،پروین با تردید می گوید:"کافه اوج،تجلیل از محمد کاظم کاظمی است.برویم؟" که من هم سرخوشانه و سریع و محکم می گویم: برویم!

وارد کافه که می شویم چشم هایمان از تعجب گرد می شود.البته بلافاصله بعد از حیرت، این ذوق و خوشحالی است که به سراغمان می آید.دکتر سعید جلیلی در حال سخنرانی است. با دیدن جلیلی یاد خرداد می افتیم.یاد روزهای ستاد.یاد حال و هوای بی نظیر و ایمانیِ بچه هایی که بدون هیچ توقعی دور هم جمع شده بودند تا دکتر رییس جمهور شود.

اما غیر از سعید جلیلی، علیرضا قزوه-که این روزها بدجوری به تیپ جماعت شاعر نمایِ بی هنرِ روشنفکر، زده-امید مهدی نژاد،میلاد عرفان پور،علی محمد مودب،وحید جلیلی و تعدادی از برادران و خواهران افغانمان هم در جمع هستند.من همزبان های افغانی ام را خیلی دوست دارم.شاید بخش عمده ای از این محبت و حس تعلق بعد از خواندن "جانستان کابلستان" امیرخانی در من ایجاد شده.و حالا در مراسم تجلیل از شاعری افغانی هستم که چند تا از شعر هایش را حفظم و او دارد با لهجه شیرینش شعر می خواند.

اذان می گوید که همراه دکتر جلیلی از کافه بیرون می آییم.دکتر سوار همان پراید معروف می شود و می رود و ما هم پیاده راه می افتیم سمت طالقانی.چنان که آن شاعر افغانی گفت: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت/پیاده آمده بودم،پیاده خواهم رفت...

***

پنجشنبه است.مستند "جای خالی" ساعت ده و نیم صبح اکران می شود.موضوع فیلم، "فرهنگ عمومی" در ایران است. "جای خالی" کارگردانیِ جذابی ندارد اما پژوهش قوی،باعث شده که فیلم بتواند لبّ ماجرای فرهنگ عمومی در ایران را بشکافد.از وقتی که برای دیدن این مستند گذاشته ام راضی ام.

ظهر در نماز خانه، زکیه فاطمی را می بینم.پسر بچه ای دبستانی با چشم هایی درشت و مشکی،همراه اوست.زکیه می گوید: "خواهر زاده ام است.آوردمش انیمیشن ببیند.کلی خوشش آمده و فیلم ها را تحلیل هم می کند." حسابی از این حرکت فوقِ فرهنگی دوستم کِیف می کنم و به شوخی می گویم: " آبجی! این کار امروز شما در آینده از این آقازاده یک "وحید جلیلی" می سازد.خواهر زاده ات که بزرگ شد از نقش موثر خاله ی مرحومه اش!!به نیکی یاد می کند."

پروین و خواهر دوم دبیرستانی اش؛ریحانه،نزدیک ساعت 1 خودشان را به سینما می رسانند.می نشینیم پای مستند "بحران خاموش" که راجع وضعیت فاجعه بار مهد کودک هاست و بعد به سرعت به سمت مدرسه ی رفاه حرکت می کنیم تا فیلم "تنهای تنهای تنها" را در آمفی تئاترش ببینیم.به هرحال اکرانِ مجانی است و نباید فرصت را از دست داد...فیلم، جالب است اما تازگی و جذابیتش باعث نمی شود تا من که طبق معمول هیچ لباس گرمی نپوشیده ام، بتوانم سرمای سالن را تحمل کنم.عادت ندارم کاپشن ها و پالتو هایم را در زمستان به تن کنم و اگر بخواهم خیلی ملاحظه سرمای هوا را کرده باشم، تنها یک شالگردن؛ هم رنگ روسری ام می اندازم که آن هم به قول رفقا صرفا محض رعایت پرستیژ روشنفکری ام است نه در امان بودن از سرما."تنهای تنهای تنها" که تمام می شود نمی مانیم تا حرف های عبدی پور؛ کارگردانش که در سالن است را بشنویم.

بر می گردیم "عمار".ساعت 6 استاد حسن رحیم پور سخنرانی دارد.رحیم پور حرف خیلی خاصی در باب سینما نمی زند اما حسابی به افاضه جدید آقای رییس جمهور در نفی تقسیم بندی هنر به ارزشی و غیر ارزشی،می تازد.می گوید "عمار" را جدی بگیرید که انشاالله با همین سرعتی که پیش می رویم  10 سال بعد، این جشنواره یکی از مهمترین و جریان ساز ترین جشنواره های بین المللی خواهد شد.بالاخره بعد از بالای دوساعت سخنرانی، استاد به مستمعین رحم می کنند و "والسلام " می گویند.

برگزار کنندگان جشنواره از فرصت شبِ جمعه استفاده و دو تا از فیلم های مهم "عمار" را اکران می کنند. "لکه" و "لیورپول" . سالن 1 کاملا پُر شده. "لکه" فیلم داستانی کوتاهی است با موضوع فتنه. فیلم؛ ایده و داستانی به روز و جسورانه دارد و الحق و الانصاف نسبت به باقی کارهای "عمار" یک سر و گردن بالاتر است. حرف های "لکه" آن قدر شفاف و علنی است که گمان نمی کنم در جمعی غیر از امت حزب الله امکان نمایش داشته باشد.بعد از "لکه" ، مستند "لیورپولِ" دکتر شهاب اسفندیاری را نشان می دهند.دکتر اسفندیاری این فیلم را با هزینه شخصی ساخته اند."لیورپول" روایتی است از تاریخ برده داری در انگلستان.روایتی دردناک از ظلم غیر قابل تصور اروپایی ها در حق سیاه پوستان.البته به گمانم مخاطب اصلی اطلاعات این فیلم باید جوانان و نوجوانان اروپایی باشند تا ملتفت شوند که در چه نظام و ساختاری زندگی می کنند.کاش امکان اکران بین المللی این اثر به وجود آید.

***

در هیچ شرایطی نمی توانم از منبر آیت الله میر باقری بگذرم. اگر خبر دار شوم جایی سخنرانی دارند،حتما می روم.شنبه ها هم همراه مادرم،می نشینم پای تلویزیون و "سمت خدا" تا حرف های حاج آقا را گوش کنم.

ساعت 6 جمعه شب، آقای میرباقری در "عمار" سخنرانی دارند. راس ساعت خودم را می رسانم.ایشان در ابتدا "هنر" را تعریف و بعد این پرسش را مطرح می کنند که آیا "هنر دینی" و "هنر غیر دینی" وجود دارد؟ حاج آقا می گویند هنر از مسیر اختیار فردی و اجتماعی عبور می کند.فرآیند ولایت و تبری مبدا پیدایش هنر است.می گویند هر فردی بر طبق آلهه ای که دارد،به درک از زیبایی می رسد.اگر انسان به امری وابستگی پیدا نکند،احساس زیبایی و عظمت آن امر در دل او نمی نشیند.درک زیبایی همواره همراه با تالّه و پرستش است.معبود های انسان ها متفاوت می شود که هنرشان متفاوت می شود.بنابراین هنر به الهی و غیر الهی تقسیم می شود.هنر به توحیدی و غیر توحیدی تقسیم می شود.پس هنرِ معطوف به ذکر  و هنرِ معطوف به لهو و لعب، هردو متصور هستند.آخر سر هم ایشان موضوع هنر و هنرمند را به بحث "تکامل تاریخ" گره می زنند و می گویند هنرمند دینی باید با در نظر داشتن افقِ ظهور امام زمان(ع) فعالیت کند.

سخنرانی که تمام می شود احساس می کنم چقدر حالم خوب است. غیر از حرف ها و مباحث حاج آقا، همیشه محضرشان هم برایم غنیمت بوده.احساس میکنم از حضورشان نور می گیرم.

در سینما هستم که متوجه می شوم قرار است آقای پناهیان امشب به "عمار" بیایند.جالب است! تا امروز خبری از آمدنشان نبود.این هم مثالی بر بی نظمی های متعدد جشنواره.اصلا چرا راه دور برویم؟ از قبل اعلام کرده بودند مراسم اختتامیه، جمعه است اما رسما و خیلی شیک! زیر حرفشان زدند. هنوز فیلم ها دارد اکران می شود و اختتامیه یک روز به تاخیر افتاده. نمی دانم ما حزب اللهی ها کِی قرار است نظم و برنامه ریزی را یاد بگیریم؟

همزمان با سخنرانی حاج آقا پناهیان، مستند "ژست" در سالنی دیگر اکران می شود.یک ربعی از فیلم را می بینم. متن نریشنِ "ژست" به طرز عجیبی، ابتدایی به نظر می رسد.لحن خواندن نریشن هم آن قدر یک جوری!! است که یک لحظه فکر می کنم نکند به عمد اینچنین نوشته اند و اینچنین می خوانند تا طنز شود؟... تو ذوقم خورده.می روم تا آخر سخنرانی حاج آقا را باشم.بعد البته با خود می گویم شاید در مورد "ژست" زود قضاوت کرده ام و دیدن یک ربع از یک فیلم 50 دقیقه ای نمی تواند مبنای خوبی برای داوری باشد.این فکر و تردید البته در شب اختتامیه و جایزه گرفتن "ژست" بیشتر در من قوت می گیرد.انگار باید یک بار فیلم را کامل ببینم.

***

با سمانه منصوری و مریم عاقلی قرار می گذاریم که اختتامیه را با هم باشیم.بچه ها ساعت 6 رسیده اند و برای من جا گرفته اند وگرنه من هم مثل خیلی ها که فقط دقایقی دیر کرده اند، باید سرپا می ایستادم. سالن لبریز از جمعیت است.

وحید جلیلی صحبت کوتاهی می کند.بعد نوبت به تجلیل از فرج الله سلحشور می رسد.آیت الله جنتی هم در غیاب پسرِ وزیرشان،به اختتامیه آمده اند.آقای وزیر کلا به "عمار" التفاتی نداشتند و روز بعد از اختتامیه در جواب خبرنگاری که پرسیده بود چرا به اختتامیه جشنواره "عمار" نیامدید؟ فرموده بودند: "وقت نکردم در این برنامه شرکت کنم!"

حامد زمانی به روی سن می آید تا ترانه "گزینه های روی میز" که در افتتاحیه جشنواره رونمایی کرده بود را اجرا کند.من هم که در همین یک هفته رسما پانصد بار!! این ترانه را گوش کرده بودم،همراه او تمام شعرش را از حفظ برای خودم می خوانم.عجب شعری دارد این ترانه و چقدر به دل می نشیند این آهنگ.به نظرم موفقیت "زمانی" ثابت کرده که با تدبیر و برنامه خوب می توان کارهای بزرگی در عرصه موسیقی انقلابی کرد.

صندلی کنار دستم که خالی می شود خانمی میان سال می نشیند کنارم.چشمم که به او می افتد، بلافاصله یادم می آید که کیست؟ چند ماه پیش،در برنامه "هفت" دیدم که نادر طالب زاده به پشت صحنه فیلم "متروپل" مسعود کیمیایی رفته. همراه او خانمی بود که همان موقع حدس زدم باید همسر طالب زاده باشد.شاید آن شب کلا چند ثانیه او را در تلویزیون دیدم.حالا بقل دستی ام همان خانم بود.بدون هیچ مقدمه ای از او می پرسم : "شما خانم آقای طالب زاده هستید؟" و او هم می گوید:بله! جمله بعدی ام را که می گویم می بینم به انگلیسی صحبت می کند.تازه متوجه می شوم ایشان ایرانی نیستند.از نوع چادر و چهره شان تشخیص می دهم که باید لبنانی باشند.باز هم حدسم درست است.لبنانی اند.دیگر تا آخر برنامه حرف هایشان را به خاطر تبحّرم در دو زبان انگلیسی و عربی!! به سختی به من می فهمانند.خودشان البته فارسی را متوجه می شوند.به او می گویم: "من خیلی به آقای طالب زاده ارادت دارم و خیلی از ایشان آموخته ام و بیننده پر و پا قرص برنامه "راز" هستم." خانم طالب زاده بسیار دوست داشتنی هستند و واقعا از دیدنشان خوشحال می شوم.خوشحال می شوم از اینکه همسر کسی را می بینم که سال هاست در راه فرهنگ انقلاب زحمت می کشد و هنوز با 60 سال سن،نسبت به خیلی از جوان ها پشتکار بیشتری دارد و خوش فکر تر است.

اهدای جوایز با ریتم به شدت کُندی همچنان ادامه دارد.البته تعداد بالای جوایز هم در پایین بودن سرعت بی تاثیر نیست.به خیلی ها جایزه می دهند.عده ای لوح افتخار می گیرند و عده ای دیگر "فانوسِ" جشنواره نصیبشان می شود.به گمانم قصد دارند همه را تشویق کنند.

در طول مدت اختتامیه، احساس می کنم که همه چیز این برنامه متعلق به "خودمان" است.خودِ ما جماعت حزب اللهی.در روزهایی که در "عمار" بودم هیچ وقت احساس غربت نکردم.غربتی که خیلی از اوقات در فضاهای فرهنگی و هنری جمهوری اسلامی دچارش می شویم.انگار که آن فضاها به ما ربطی ندارد.به ما تعلق ندارد.اما "عمار" با همه آن فضاها فرق دارد.جشنواره ای که مهم ترین مهمانان افتتاحیه و اختتامیه اش خانواده های شهدا هستند و برگزیدگانش جوانانی شبیه خودمانند که وقتی جایزه به دست، بالای سن می ایستند، پشت میکروفن به نظام طعنه نمی زنند و برایش کُری نمی خوانند.بعد به این فکر می کنم که نباید تنها به این باهم بودن ها دل خوش بود و "عمار" وقتی به هدفش رسیده که ثمره ها و تربیت شدگانش بتوانند با آدم های "فجر" رقابت کنند و با هنرشان عرصه را از دست جریانِ روشنفکرِ مسلط بر سینمای ایران خارج سازند.چرا که خود "سینما" بالذات برای ما اصالت و ارزشی ندارد و اگر هم در تکاپویش هستیم برای بیان حرف های انقلاب اسلامی است.

در راه برگشت به خانه ام که هنوز این فکرها در ذهنم دور می خورد ...


همین مطلب را در سایت تریبون مستضعفین ببینید.

همچنان در اوت...


داشتم حوادث منتهی به روز نُه دی و بعد از آن را باز خوانی می کردم که به اتفاقی تاسف آور برخوردم.

دو روز پس از نُه دی،محسن رضایی نامه ای به آقا می نویسد و در آن با تمجید از بیانیه هفدهم میرحسین و پیشنهادات پایانی آن، ایده "وحدت ملی" را مطرح و آقا را به پذیرش این طرح دعوت می کند.رضایی در آن نامه می گوید:موسوی در بیانیه آخرش پیشنهادات خوبی را بیان کرده و حالا زمان مناسبی است که همه طرف های دعوا دور هم بنشینند تا بازی را تمام کنیم.

نمی دانم بیانیه هفدهم موسوی را یادتان هست یا نه؟ بیانیه هفدهم ، همان اراجیفی بود که مهندسِ متوهم، بعد از افتضاح عاشورا منتشر کرد و در آن وحشی های هتاک به عزای امام حسین(ع) را "مردم خداجو" نامید.او در این بیانیه کمی فیتیله ی شاخ و شانه کشیدن برای نظام را پایین کشیده بود و آخرِ حرف هایش،بندهایی را خطاب به نهادهای مختلف نظام امر!! کرده بود که مثلا زندانیان سیاسی آزاد شوند و مطبوعات توقیفی باز شوند و از این اباطیل.

بعد محسن رضایی با توسل به چنین پررو بازی و دست و پازدن راس فتنه،ولی فقیه را به وحدت توصیه کرد.خاطرم هست همان موقع در واکنش به این دُر و گوهر محسن خان،همه می گفتند:جناب رضایی! شما یک بار در پایان جنگ، به عنوان عضوی از مثلث هاشمی-موسوی- رضایی،جام زهر را به امام (ره) نوشاندی.این بار دیگر بنشین سر جایت که اعصاب نداریم...


بعد از مرور این اتفاق در سال 88 به این فکر کردم که غیر از این ماجرا،جناب رضایی در چند مقطع تاریخی ، بدجوری در اوت زده است:

_ پایان جنگ و قبول قطعنامه که پشت امام را خالی کرد.

_بعد از انتخابات 88 که در معیّت آن دو کاندید شکست خورده، مدعی تقلب شد.جالب است که بعد از کلی هوار کشیدن،در باز شماری ها، آرای رضایی در دو مورد، حتی کمتر !! بود.خدا می داند که همین ادعا و حرف های او مبنی بر تقلب،تا چه حد بر دریده شدن جریان فتنه و قوت گرفتن شائبه تقلب در آن روزهای نخست آشوب ها تاثیر داشت؟

_و سر آخر در همین انتخابات اخیر ریاست جمهوری که جنابشان برای چندمین بار شانسشان را برای ورود به پاستور امتحان می کردند.آن قدر در تبلیغات انتخاباتی ؛ در گفتگوهای تلویزیونی و مستند ها و مناظره ها ، سیاه نمایی کرد که دچار تهوع شدیم.مشی او در مواضع و تبلیغاتش در این انتخابات، دقیقا مغایر با نگاه و مطالبه رهبری بود.سیدناالقائد مدام در پیِ دمیدن روح امید در جامعه هستند،بعد محسن رضایی کلا در انتخابات مشغول سیاه نمایی بود.راستش را بخواهید، یاد احوالاتش در این انتخابات که می افتم حالم بد می شود.

این ها را نگفتم که شخص محسن رضایی را تخریب کنم.چرا که اصلا کسی مثل او آنچنان در سپهر سیاسی کشور اهمیت ندارد که کوبیدنش نفعی به حال یک جریان سیاسی دیگر باشد.این حرف ها را زدم که بگویم:وقتی به عملکرد بعضی از این رجل سیاسی نگاه می کنی،می بینی فقط بلدند هزینه درست کنند.خیلی مواقع کارهای همین آقایان باعث فشار بر "ولایت" شده.صریح بگویم:داشتم فکر می کردم که خداوکیلی این محسن رضایی بعد از جنگ چه سودی به حال انقلاب داشته؟ چقدر به درد ولایت خورده؟

از خدا می خواهم که بودن ما نفعی به حال انقلاب اسلامی داشته باشد.از حضرتش می خواهم روزی نیاید که کارهای ما شرایط را برای ولی فقیه سخت کند.از خدا می خواهم که سال ها بعد در مورد ما از این سوال های بالا نپرسند، از خدا میخواهم در اوت نباشم...



پ ن:مدتی بود می خواستم نقدی درباره فیلم "سر به مهر" بنویسم.اما ایشان خیلی بهتر و پُرمغزتر از من،حرف های مرا زده اند.ضمنا این یادداشت را در سایت خوب علوم اجتماعی اسلامی که لینکش در پیوندهای وبلاگم هم هست، دیدم.

نُه دی؛تجلّی روح ولایت

انتخابات دهم ریاست جمهوری در سال 88،با حضور حداکثری مردم ایران و با شرکت 40 میلیون رای دهنده برگزار شد.محمود احمدی نژاد با کسب بیش از 24 میلیون رای، پیروزِ قاطع این رقابت شد و میرحسین موسوی، دیگر کاندید انتخابات،با کسب 13 میلیون رای،از رسیدن به جایگاه ریاست جمهوری باز ماند.اما موسوی این شکست،آن هم با این اختلافِ رایِ فاحش را نپذیرفت و متوهمانه مدعی تقلب در انتخابات شد.او به همراه شیخ مهدی کروبی، کاندیدی که طرفدارانش از تعداد آرای باطله نیز کمتر بودند،ماه ها با در دست گرفتن عَلَم تقلب، کشور را به التهاب و آشوب کشاندند. 25 خرداد، 30 خرداد، نماز جمعه 26 تیر، روز قدس، 13 آبان،16 آذر و ... ایامی بودند که توسط فتنه گران به آشوب کشیده شدند و اموال عمومی، خسارت دیده و برخی از مردم بی گناه جانشان را به پای لجاجت و خودخواهی ورشکست شدگان سیاسی از دست دادند.

اما سریال آتش افروزی های سران فتنه،نهایتا در عاشورای سال 88 به اوج خود رسید.آنجا که اغتشاشگران در کمال وقاحت،عزاداری شهید مظلوم کربلا را مختل کرده،راه بر عزاداران او بستند و خیمه های عزایش را به آتش کشاندند.جماعت هتاک عاشورای 88 بی محابا در خیابان های تهران شعارِ "مرگ بر اصل ولایت فقیه" دادند تا دیگر هیچ جایی برای تشکیک در ماهیت ضد شیعی این جریان باقی نماند.ملت داغدارِ امام عاشورا، این بی شرمی را تاب نیاوردند و شد آنچه که شد.جمعیتی میلیونی در روز نهم دی ماه، در اعتراض به حرمت شکنی فتنه گران به خیابان ها آمدند تا نفرت خود را از بانیان این فاجعه اعلام کنند.نگاهی به آنچه مردم در نُه دی بر پلاکارهای دست نویسشان نگاشته بودند و شنیدن صوت شعارهایی که از عمق جان سر می دادند، نشان می دهد که ملت تا چه حد از سران و اصحاب فتنه منزجر و خواستار مجازات آنهایند.

حضور جمعیتی چند میلیونی،آن هم در یک روز کاری و غیر تعطیل در میانه هفته، بیش از پیش "مردمی بودن" نُه دی را اثبات می کند.در این بزنگاه از تاریخ انقلاب، باز هم ملت به یاری نظام مظلومشان شتافتند.همان طور که در ماجرای جنایات کوی دانشگاه در دهه هفتاد، این مردم بودند که با راهپیمایی با شکوهشان در 23 تیر 78 ، بساط آشوب را از خیابان های تهران برچیدند. این مصادیق تاریخی گواه آن است که "مردمی بودن" و "مردم سالاری دینی" در این سرزمین یک شعار و ژست سیاسی برای نظام نیست و ملت همواره ثابت کرده اند که پای حکومت خود ایستاده اند.همچنان که رهبری انقلاب در اوج فشارها برای وتوی رای اکثریت مردم در انتخابات سال 88 ، حاضر نشدند "جمهوریت" نظام را به پای "دیکتاتوری اقلیتِ" عده ای تمامیت خواه سر ببُرند.معتقدان به گفتمان انقلاب، "جمهوریت" را یکی از عوامل بقای نظام و صیانت از آن را ضامن سلامت و مصونیت حکومت از لغزیدن به سمت فساد  می دانند. نُه دی به مثابه حرکتی مردمی طومار فتنه گری های خناسّان را در هم پیچید.چنانچه رهبر انقلاب در بیاناتی فرمودند: " فتنه‌ى ۸۸ تنها آن چيزى نبود كه توى خيابان به وسيله‌ى تعدادى آدم ديده شد؛ اين يك چيز ريشه‌دارى بود، يك بيمارى عميقى درست كرده بودند، اهدافى داشتند، زمينه‌ها و مقدمات فراوانى برايش چيده شده بود، كارهاى بزرگى شده بود و هدفهاى بسيار خطرناكى دنبال اين كار بود، كه با اين برخوردهاى گوناگون سياسى و امنيتى و اينها حل نميشد؛ يك حركت عظيم مردمى لازم داشت؛ كه اين حركت، حركت ۹ دى بود؛ آمدند بساط فتنه و فتنه‌گران را در هم پيچيدند. "

اما عزم مردم در شوریدن بر علیه فتنه گران در نُه دی،ذیل چه اصل و چه حقیقتی معنا و تفسیر می شود؟ عنصری که باعث شد انبوه مردم،از هر قشر و طبقه و سلیقه ی سیاسی، دقیقا در موعد و زمانی که باید، اینچنین به صحنه بیایند، چه بود؟چه دستی راهبری این حرکت جمعی و خودجوش را بر عهده داشت؟ با مروری بر سیره ی رهبر انقلاب در ماه های بعد از انتخابات 88 می توان با قاطعیت پاسخ داد که این تدبیر و هدایت حضرت سید علی خامنه ای (دام ظله العالی) بود که موجب پدید آمدن یوم اللهی چون نُه دی شد.توکل،صبر و تدبیر مقام معظم رهبری در یک فرآیند چند ماهه ی سخت و پیچیده،جامعه را آنچنان در مسیر "بصیرت" هدایت کرد که وقتی که این کشتی،به اتفاقی چون حرمت شکنی عاشورا می رسد، خود به خود به میدان بیاید.این نعمت "ولایت" بود که اراده های مردم را در نُه دی در دفاع از اسلام به یکدیگر پیوند زد. خود معظم له در تبیین نقش ولایت در وقوع نُه دی چنین می فرمایند: " مطمئن باشيد كه روز نهم دىِ امسال هم در تاريخ ماند؛ اين هم يك روز متمايزى شد.هرچه انسان در اطراف اين قضايا فكر ميكند، دست خداى متعال را، دست قدرت را، روح ولايت را، روح حسين بن على (عليه السّلام) را مى‌‌‌بيند. اين كارها كارهائى نيست كه با اراده‌‌‌‌ى امثال ما انجام بگيرد؛ اين كار خداست، اين دست قدرت الهى است."

روزهای سخت و پر مخاطره سال 88 گذشت و اکنون که چهارسال از آن ایام می گذرد این عزت رهبری است که بیش از هر زمان دیگری بیشتر شده.رهبری که در کوران حوادث و فشارها تنها دل بر صاحب الزمان (ع) بست و ذره ای در مقابل زیاده خواهی ها و تهدیدات فتنه گران و تکیه گاه هایشان سر خم نکرد. چهار سال از نُه دی 88 می گذرد و کسانی که حاضر به یاری "مقام ولایت" نشدند، حال باید در مقابل دیپلمات های درجه چندم  اروپایی تحقیر شوند.چرا که این سنت الهی است که هرکه در مقابل ولایت تواضع نکند، به ناگزیر در مقابل دشمنان ولایت سر فرود خواهد آورد.

والعاقبه للمتقین


پ ن: همین مطلب را در snn.ir ببینید.البته در آنجا ،دوستان snn تیتر یادداشت را تغییر داده اند.اما چون من تیتر خودم را بیشتر دوست داشتم،در اینجا با همان تیتر منتشرش می کنم.