این مطلب را برای معرفی کتاب عزیزِ "قیدار" ، برای یکی از رسانه ها نوشته ام.

 

شاید دوباره خوانی کتاب ها، در نظر خیلی ها کار عجیب و حتی عبثی باشد. اما برای من اینچنین نیست. من کتاب های زیادی نخوانده ام اما در میان همان اندک کتابی که مطالعه کرده ام، بعضی هایشان را دوباره و حتی سه باره خوانده ام. مثلا از کتاب های "جلال آل احمد"، "زن زیادی" ، "خسی در میقات" ، "سنگی بر گوری" را دوبار و "مدیر مدرسه" را سه بار خوانده ام. غیر از حضرت "سید جلال الدین آل احمد" ، قلم "رضا امیرخانی" هم مرا به دوباره خوانی کشانده. بعد از مطالعه مجدد "منِ او" و "بی وتنِ" امیرخانی، مدتی قبل دوباره "قیدار" را در دست گرفتم تا بخوانم. کتابی که در همان مواجهه اولم با آن، شیفته اش شده بودم. کتابی که از "جوانمردی" می گوید.

"قیدار" حکایت جوانمردی است از سلسله جوانمردان عالم، که هستند تا راه و رسم مردانگی بماند. گاراژداری که به غایت ثروتمند است و بانفوذ، اما در عالم جوانمردی چیزی از مرام و معرفت کم و کسر ندارد. "قیدار" عاشق و نوکر اربابش امام حسین (ع) است و زیر دِین "جون" ؛ غلام سیاه ارباب. عالمِ "قیدار" عالمِ گریه در هیئت سیدالشهدا (ع) است و زنده بودن و نفس کشیدن به مدد و اذن حضرت حیدر(ع). "قیدار" مرید سیدِ روحانیِ باطن داری است که از حکومت جور –که پهلوی باشد- زخم برداشته. سرنوشت "قیدار" به سرنوشت خمینی(ره) و انقلابش گره خورده.او بر همان عهدی است که خمینی (ره)بود.

رمان "قیدارِ" رضا امیرخانی، کتابی است درفضای "ادبیات جوانمردی". کتابی که داستان مردی را در دهه 50 روایت می کند که از بزرگترین گاراژدارهای تهران است و رفتار و منشی جوانمردانه دارد. او سخاوتمند و سفره دار است. در عالمِ "قیدار" از هر دست بدهی از همان دست پس خواهی گرفت. برای همین است که وقتی به صورتِ "صفدر" –رفیق و راننده گاراژش - سیلی می زند، منتظر است تا خود هم از دیگری سیلی بخورد و البته می خورد. دین و اعتقاد "قیدار" منحصر به زندگی شخصی او نمی شود. به همین خاطر است که "لنگر پاسید" را برپا می کند و زمین خورده ها را زیر بال و پرش می گیرد تا اصلاح شوند. دینِ "قیدار" شخصی نیست که اگر اینچنین بود، با طاغوت زمانش در نمی افتاد.

رمان "قیدار" به لحاظ فرم، با دیگر  رمان های "امیرخانی" فرق دارد. این کتاب نه خیال انگیزی های "من او" را دارد و نه بازی های زبانی "بی وتن" را. "قیدار" نثر و زبانی روان دارد. "امیرخانی" در این اثر، با خیال راحت از علائق و دلبستگی هایش حرف زده. در "قیدار" بارها و بارها اسم هیئت و دسته ی عزا و سینه زنی می آید. دومین شخصیت داستان یک "آخوند" است. اگر سال ها پیش و در "من او"، نویسنده جوانِ متدینِ کتاب نمی توانسته با زبانی صریح از اعتقاداتش بگوید، در قیدار دیگر "درویش مصطفی" جایش را به "سید گلپا" –که یک روحانی است- می دهد. و چه شخصیت پردازی قرص و استخوان داری دارد "سیدگلپا" در داستان. کاش بازنمایی "شخصیت روحانی" در ادبیات و سینمای ما، به درستی و موفقیت شخصیت "سیدگلپا" نزدیک شود. "سید گلپا" روحانی کاردرستی است که پناه یک محله است و محل مراجعه مردم. او زخمیِ مبارزه با رژیم است و جوری رفتار نمی کند تا خدای نکرده مردم عامی! به او نزدیک نشوند. آخوندی که از خانه اش بوی کباب بلند نمی شود و می فهمد زیِّ طلبگی یعنی چه؟ گره های داستان با دم مسیحایی این سید باز می شود. هرجا "قیدار" دچار قبض می شود، این قدم و نفس "سیدگلپا" است که قفل از زبان و دل "قیدار" باز می کند.

خواندن "قیدار" از قلم نویسنده بزرگی چون "رضا امیرخانی" برای هر خواننده ای تجربه متفاوتی است اما به گمان من برای بعضی ها شیرین تر و جذاب تر باشد. برای آنان که از کودکی در هیئت امام حسین(ع) بزرگ شده اند، "قیدارِ" امیرخانی لطف دیگری دارد. حتما این آدم ها با این کتاب نسبت بیشتری برقرار می کنند تا دیگران. کم پیش می آید که یک بچه هیئتی رمانی در فضای هیئت و آدم های هیئت پیدا کند تا بخواند. راستش ما در "قیدار" خودمان را دیدیم و خواندیم. شاید برای همین است که کتاب را با وجود نقاط ضعفش خیلی دوست داریم. شخصیت "قیدار" در  نگاه ما بسیار نزدیک است به "انسان تراز انقلاب اسلامی". جوانمردی که از اهل فتوّت نَسَب می برد و گریه کنِ سیدالشهدا(ع) ست. این همه، کافی نیست برای دوست داشتن "قیدار" ؟