ﻫﯿﭻ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﻮﯾﻢ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﺎﺳﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﭘﺲ ﺍﯼ ﻧﻔﺲ! ﺑﺮ ﺧﺪﺍ ﺗﻮﮐﻞ ﮐﻦ ﻭ ﺻﺒﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺍﻭﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻌﻤﺖ ﺍﺳﺖ.

 

شهید سید مرتضی آوینی

 

 

 

راوی درد افغان ها

 

این یادداشت را برای سایت "علوم اجتماعی اسلامی ایرانی" نوشته ام.

 

اینکه مردمان دو ملّتِ همسایه که البته هم زبان هم هستند، سال ها در کنار هم زندگی کنند اما باز یکدیگر را نشناسند واقعا عجیب است. ما ایرانی ها سال هاست در خاک کشورمان میزبان جمع زیادی از همسایگان افغانمان هستیم اما هنوز که هنوز است با گذشت این همه سال، آن ها را نمی شناسیم. تصویری که ما از افغان ها داریم تصویری است مشوّه و غلط که عوامل زیادی در شکل گیری آن نقش داشته. همسایگان افغان ما خسته و رنجور از دهه ها جنگ و ویرانی به ما پناه آوردند، اما ما در جمهوری اسلامی که تازه ادعای انقلابی گری مان هم می شود و قرار بود هوادار و یار و مأمن مستضعفین عالم باشیم، آن طور که باید از مهمانان افغانمان پذیرایی نکردیم. بگذارید رو راست باشیم؛ ما با افغان ها خوب نبودیم. ما با آن ها مهربان نبودیم و همواره با عینکی از تحقیر و تردید و بی اعتمادی به آن ها نگاه کرده ایم. در تمام این سال ها که افغان ها در کشور ما زندگی کرده اند با آن ها فاصله داشته ایم و همین فاصله ها باعث شده آن ها را نشناسیم. در چنین فضایی، نقش "رسانه" برای کمک به شناخت دو ملّت از یکدیگر پُررنگ می شود. تلویزیون و سینمای ما در دهه های گذشته نه تنها هیچ کمکی به تصحیح چهره افغان ها در نزد مردم ما نکردند بلکه در مواردی حتی به انگاره های غلط در این حوزه دامن زدند. مردم ما هرگاه نام یک افغانی را در اخبار می دیدند بلافاصله و به موازاتش خبری از یک جرم یا جنایت دریافت می کردند. سریالی در تلویزیون نمایش داده شد که از افغان ها، مردمانی مضحکه و بی مصرف ساخته بود. در این بین وضع سینما بهتر از رسانه های دیگر نبود. افغانی ها برای فیلمسازان ایرانی، دست مایه ی ساخت فیلم های جشنواره ای شدند. فیلم هایی ساخته شد که در آن ها افغانی، تنها و تنها بدبخت بود و قابل ترّحم. هیچگاه نگاهِ درستی به وضعیت افغان ها در ایران نشد. نگاه و روایتی که نه آن ها را موجوداتی مفلوک و بیچاره نشان دهد و نه به چشم یک عامل بالقوه جرم و بِزه به آن ها بپردازد.

فیلم "چند متر مکعب عشق" داستان زندگی دختر و پسر جوانی است که به هم دل بسته اند. پسری ایرانی عاشق دختری افغان می شود که به ایران مهاجرت کرده و همراه پدرش در یکی از کپر نشین های حاشیه تهران زندگی می کند. فیلم از رهگذر روایت داستان عشق این دو جوان به هم، شرایط و اوضاع مهاجران افغانی را هم نشان می دهد. تمام زمان فیلم در کپرها و در میان خانواده های افغانی ساکن آن می گذرد. خانواده هایی که در اوج فقر زندگی می کنند اما اصلا شبیه به آن تصویری نیستند که خیلی ها دوست دارند از افغان ها بسازند. آن ها کارگرند اما عزتمندند. دیندارند و مقیّد به نماز و عبادت. حاضرند کمتر از آنچه حق و مزد واقعی تلاششان است حقوق بگیرند اما غیرتشان اجازه نمی دهد توهین را تحمل کنند. رفتار "عبدالسلام" پدر دخترکِ فیلم، نشانی از وحشی گری ها و تهجّر شخصیت های برساخته از مردان افغانی در سینما را ندارد. او اگرچه مردی غمگین و رنج کشیده است اما عزت مند است و متوجه حال و احوال دخترش هست و او را می فهمد. ساکنان افغانی کپرها اگرچه خود عیال وارند و در مضیقه، اما مهمان نوازند و وقتی نیمه شب و ناگهانی یک فوج میهمان از کابل برایشان می رسد، با روی خوش با مهمانان ناخوانده برخورد می کنند و دم برنمی آورند.

"چند متر مکعب عشق" به مشکلات زندگی مهاجران افغانی در ایران می پردازد. کپرنشینان فیلم هر از چند گاهی از ترس شناسایی توسط پلیس و به تبعش بازگردانده شدن به افغانستان از خانه هایشان فرار می کنند و در کانالی سیاه و کثیف با دنیایی از استرس پنهان می شوند. آن ها خود را پنهان می کنند، بودنشان را انکار می کنند تا بتوانند به حیات خود ادامه دهند. فیلم با نشان دادن این مسائل، شرایط و قوانین حضور افغان ها در ایران را نقد می کند. آیا پس از دهه ها نباید فکری به حال تغییر برخی قوانین مهاجرت این همسایگان کرد؟ نمی شود کمی قوانین را به روز کرد تا حضور افغان ها در ایران سامان گیرد و قانونی شود و از این اعوجاج خارج شود؟

فیلم "چند متر مکعب عشق" اگرچه داستان یک عشق است و الحق هم در روایت یک عشق پاک زمینی موفق بوده، اما راوی دردهای افغان هاست. مردمی که در عین مهربانی و قرابت فرهنگی با ما، آن ها را نشناخته ایم. شاید باید ده ها کتاب، چون "جانستان کابلستان" رضا امیرخانی و "در پایتخت فراموشی" محمد حسین جعفریان نوشته و در ایران منتشر و خوانده شود تا قَدر این ملت شناخته شود. ایران و افغانستان همسایه اند اما مردمانشان آنچنان که باید هم را ندیده و فهم نکرده اند."رسانه" و به خصوص سینما می تواند به این شناخت و فهم کمک کند. نگذاریم مصداق این بیت باشیم که : "همسایگی نگر که من و دوست چون دو چشم/ همسایه ایم و خانه ی هم را ندیده ایم..."

 


پ ن 1- فیلمِ "عاشقانه ی بچه مثبتانه" ی خوبی بود. آخر، باقی فیلم های عشقی، "عاشقانه ی غیر بچه مثبتانه" هستند.

پ ن 2- بازیگر نقش "عبدالسلام" -همین عکس دومی منظورم است- بازیگر شخصیت به یاد ماندنی و بی مانندِ "احمد رنجه" در فیلم "بی پولی" جناب حمید نعمت الله بود. همین جا یادی کنیم از قوت نعمت اللهِ بزرگ در شخصیت پردازی و خلق شخصیت هایی که سینما عمرا به عمر خود ندیده است. مثلا همین شخصیت "احمد رنجه" در "بی پولی" برای خودش کلّی شخصیت بود. یا آن پسرِ کر و لال در "بی پولی" با بازی بابک حمیدیان یا مثلا رفیق معلول امیرمحمد گلکار عزیزم در "وضعیت سفید" که چند وقت یک بار می رفت روی اعصاب امیر و تکرار می کرد که: "امیر لجش گرفته، مورچه گازش گرفته..."

پ ن 3- اصلا کلّ وبلاگ نویسی و پست گذاشتن یک طرف، پ ن نوشتن هم یک طرف. اصلا پستی که پی نوشت نداشته باشد به دلم نمی نشیند.