این فلسفه است که سیاست را شکل میدهد یا سیاست است که مقدم بر فلسفه قرار میگیرد؟

فلسفه مفهوم و معنای عام تر و فراتری از سیاست است یا بالعکس؟

آیا سیاست زیر شاخه فلسفه محسوب میشود؟

اینها همه پرسش های در خور توجهی است.اینکه فلسفه هرفرد در زندگی،فکر سیاسی او را میسازد یا سیاست ورزی افراد ارتباطی با فلسفه و نظام معنایی آنها ندارد،انگاره های تامل برانگیزی است.

بعضی قائلند که نوع نگاه افراد به عالم و روابط حاکم بر آن،اعتقادات آنها راجع به خالق این هستی،اخلاقیاتشان و..... در فعل سیاسی آنها مثلا شرکتشان در انتخابات ریاست جمهوری و رایشان به کاندیدایی خاص تاثیر میگذارد.و اساسا انسانها بر اساس معتقدات و الهیاتشان، سیاست ورزی میکنند.

اما دسته ای دیگر مدعی اند که هیچ ارتباطی میان فلسفه و منظومه فکری افراد و سیاست آنها وجود ندارد و اصلا این فکر و عمل سیاسی فرد است که فلسفه اش را میسازد. شاهدی بر این مدعا هم این است که خیلی از انسانها هستند که مفاهیم نظری خاصی در ذهنشان به طور تدوین شده وجود ندارد اما عملا در حال انجام فعل سیاسی اند.

به اعتقاد نگارنده حتی افراد بیسواد یا کسانی که تا به حال نام فلسفه به گوششان هم نخورده بر اساس بایدها و نبایدهایی زندگی میکنند و بالاخره برای خود فلسفه ای دارند که بر اساس آن در مورد سیاست جاری نظر منفی یا مثبت میدهند.از فلان حاکم سیاسی حمایت میکنند یا برای سرنگونی دیگری مبارزه میکنند.کسانی هم که سود و منفعت،فعل سیاسی شان را رقم میزند،بر خلاف آنچه بر زبان میرانند یا در شناسنامه شان درج است،فلسفه زندگی و معتقداتشان بر پایه اصالت منفعت است.